حیات من!

به نام او که حق است...

از کجا شروع کنم بهتر است نمیدانم

بگذریم...

از کجا بگویم از اینجا بگویم؟  نه نه

از ان روزی می گویم که تفاهم ما عین تفاوتمان شد

انقدر تفاهم داشتیم که دست اخر به تفاوتمان رسیدیم

اخ...چه ساده با سیاست عشقمان را تنفر جلوه دادیم

وقتی فکر میکنم می بینم من و تو چقدر با هم تفاوت داشتیم

این که تو مرد بودی و من زن

این خوده خوده تفاوت است

این که تو سبزه سبز بودی و من خوده کویر خشک و سرد

حتی معنی اسمهایمان نیز تفاوت مارا عیان میکند

من بانگ و فریادم اما تو فقط تنهایی را طلب میکنی

من و تو بر عکس بقیه با هم اشنا بودیم و بعد غریبه شدیم

این ها را فقط خودت میفهمی

من در شب کتاب و متن مینوشتم

اما تو در روز کتاب و متن میخواندی

من مداوم شب و روز در فکر اینکه کی اجل خانه ی مرا پیدا خواهد کرد

و اما تو در فکر جای پایمان در کنار هم بودی و میگفتی

نمی بخشمت جای پایت بی جای پای من روی جایی حک شود

من خانقاهی تو هیآتی

همین ها بس نیست برای دوریمان

پس از من به تو نصیحت  دیگر حالم را نپرس

چون من خوبم اما باز هم تو باور نکن مثل همیشه

حالا دست اخر میبینم که خدا به من نزدیکه همینقدر که تو از من دوری؟!

(عشق)یک حرف دروغ است که مجنون زد و رفت...

حج من قبول!

به نام او که حق است...

سلام

سلام

سلام

حج من قبول!

خوشا به سعادت من که هر شب حج میروم و احرام میبندم...

حج من گرفتن قلم و دفتریست که نیت کرده و برمیدارم و به سمت پدرم میروم

کنارش می نشینم به او میگویم بنویس اول عینک می دانی چرا؟!

بگو حجت قبول ندا...

زیرا چشمان او خوده کعبه است...

طواف هر شب من گشتن دوره چشمان مظلوم پدرم است.

چشمانی از پشت ان عینکی که وقتی میگویم بنویسش امکان ندارد غلط بنویسد

این است حج...

بگو حجت قبول ندا...

به ریش نیست به ریشه است

همین و دیگر حج من قبول

(تقدیم به کعبه در همین حوالی)

 

حرف حساب!

به نام او که خق است...

به لحاظ عقلانی از من گذشت عاشقی کنم

از من خیلی چیزها گذشت

اما دلم هنوز با لهجه ی محلی دلمان حرف میزند

اما افسوس که دیگر از من گذشت عاشقی کنم

تو باز هم با همان لهجه,سوم ابان و پنجم ابان با من حرف زدی

اما تو خودت خواستی که من از همه چیزم بگذرم         گذشتم

بیا ببین مرا از تو از عشق هر کسی که فکرش را کنی گذشتم

خوب میدانی برای چه از همه چیزم گذشتم چون تو بوی رفتن میدادی

دیروز و امروز و فرداهایم همچنان در حال گذر و من هنوز در فکر اینکه

خام بودم و درد من از کال چیدن است...

من منتظر روزی هستم که دلها اجازه داشته باشند هر جا که نیاز باشد بشکنند

 

(تقدیم به تنها کال زندگیم)

8/8

به نام او که حق است...

نمیدانم نزدیک تولدم که می شود چه مرگم می شود

که این چنین بی قراری را طلب میکنم

نه به خاطره سن بالا رفته ام

...به خاطره ان چیزها که باید می اموختم و

بدنم تب دارد این تب هیچ سقفی ندارد

نکند دوباره تشنجی چیزی سراغم را بگیرد

لبخندهایم روز به روز و سال به سال لاغرتر میشوند

اما برعکس دلم روز به روز و سال به سال چاق تر به خاطره غصه های داشته ام

با این همه تفاوتی که احساس میکنم

اما فکرم این است کمی بی تفاوتی بد نیست مگر نه

می دانم روزی میرسد که دیگر تعداد موهای سفیدم را نخواهم دانست

نمیدانم چرا به یکباره در این روز اینقدر عزیز میشوم

من که همانم اسمم و نام خانوادگی ام فرقی نکرده یا حتی امضایم

گاهی فکرم این است که شاید روزی غارنشینان نام مرا

بر روی سنگها تراشیده اند و ان روز خدا به فکر من افتاد که بنده ای به شکل من بیافریند

و اما خدا

بردن اسمت لبخند را بر من ضروری میکند و من اکنون

با لبخندی بر لب از تو متشکرم  که ۲۱ سال را بر من باریدی

...همین و دیگر هیچ

تولدنامه!

به نام او که حق است...

فردا سوم ابان تولد کسی است که زندگی را به او مدیونم به خاطره همه چیز...

و تو که چقدر زود ۲۹ساله شدی باورم نمیشود نمیدانم تبریکم را قابل بدانی یا خیر...!

اما من ندا خواهرت کسی که در تمامی سختی های زندگی مان بهم لبخند زدیم گفتیم

بگذریم...!!!

من ندا خواهرت که فقط من اشکهایت را به خاطره تمام سختی های اخیرمان دیدم...

و به تو گفتم هادی ام راهنمای زندگیم نوره زندگیم و این نیز بگذرد و باز با هم لبخند زدیم...

هزاران بار با تمام وجودم تبریک میگویم راهبرم...

همین و دیگر هیچ...

مولا تو را برایم حفظ کند

(تقدیم به عزیزترین برادر دنیا)