به نام او که حق است...

نمیدانم نزدیک تولدم که می شود چه مرگم می شود

که این چنین بی قراری را طلب میکنم

نه به خاطره سن بالا رفته ام

...به خاطره ان چیزها که باید می اموختم و

بدنم تب دارد این تب هیچ سقفی ندارد

نکند دوباره تشنجی چیزی سراغم را بگیرد

لبخندهایم روز به روز و سال به سال لاغرتر میشوند

اما برعکس دلم روز به روز و سال به سال چاق تر به خاطره غصه های داشته ام

با این همه تفاوتی که احساس میکنم

اما فکرم این است کمی بی تفاوتی بد نیست مگر نه

می دانم روزی میرسد که دیگر تعداد موهای سفیدم را نخواهم دانست

نمیدانم چرا به یکباره در این روز اینقدر عزیز میشوم

من که همانم اسمم و نام خانوادگی ام فرقی نکرده یا حتی امضایم

گاهی فکرم این است که شاید روزی غارنشینان نام مرا

بر روی سنگها تراشیده اند و ان روز خدا به فکر من افتاد که بنده ای به شکل من بیافریند

و اما خدا

بردن اسمت لبخند را بر من ضروری میکند و من اکنون

با لبخندی بر لب از تو متشکرم  که ۲۱ سال را بر من باریدی

...همین و دیگر هیچ