با نام او که حق است(یا هو)...

و اما آبان ماه تلخ دوست داشتنی من هم دارد به اتمام میرسد

۸/۸ امسال هم گذشت و من ۱ سال کهنه تر شدم

سال به سال حساس تر و زودرنج تر و تنها تر میشوم

میدانی میخواهم خودم را بریزم دور

می آیی همدیگر را دیگر یاد نکنیم به هیچوقتی...

با خیالت میخوابم با وهمت از خواب بیدار میبینی زندگیم چه رویاییست

این همان زندگی رویاییست که تو برایم درست کردی چه کسی حسرتم میخورد؟!

آخ که این رویا با باران با من چه ها که نکرد...

هیچکس به وقت باران حالش از من خراب تر نیست که ۶ دانگت برای من نبود و نیست...

بیا من تو را       و تو من را      به فراموشی بسپاریم

ندای تو آن ندای سابق نیست

میخواهم قلبم هرز برود میدانم که میدانی دروغگوی خوبی نیستم

نبودنت درد دارد اشک دارد ناله دارد اما خودت را ندارد

من نیستم حداقل چندوقت

مرا به باد و باران پاییزی بسپار خیالت تخت آنها از من خوب محافظت میکنند

من رفتم برای مدتی کوتاه شایدم برای همیشه...