با نام او که حق است(یا هو)...

دلم تنگ کسیه که هنوز پیشمونه ولی تا ۴یا ۵ روز دیگه میره سر خونه زندگیش

باورم نمیشه که محرم و صفر انقد زود تموم شد که هادی بره...

وای خدا فکرشم اشکمو در میاره.

ما زیاد خاطره داریم و زیاد با هم بیرون میرفتیم میتونم بگم یکی از صمیمی ترین دوستامه

ولی امشب با هم بودیم با هم شام خوردیم و از خیلی چیزا حرف زدیم دلش گرفته داره میره

پس من چی بگم هادی که تو بری دیگه با کی شبا حرف بزنم و دردودل کنم

همیشه دلم میخواست تو عروسیت بهترین لباس رو بپوشم ولی بازم حرف خودت شد

عروسی نمیگیری همه چیزات ساده اس مثل وجودت حتی مثل حلقه دستت...

الان این کنار آروم خوابه بالا سرش نشستم و دارم مینویسم

نمیدونم کی هستی داری میخونی غریبه یا آشنا؟

ولی بدون نوشتن این متن یکی از سخت ترین نوشته هامه

هادی داداشه یکی یدونه ی منه اونا که باید بدونن میدونن من چقد بهش وابسته ام

این روزا روزای سختمه رفتنش نبودش ذهنمو روحمو درگیر کرده

حالم اصلا خوش نیست...

باورم شده که خیلی تنهام خیلی...............از این تنهاییم میترسم

نمیدونم میتونم از پس خیلی چیزا بر بیام یا نه؟!

من فقط ۲۳سالمه خدایا کمکم کن

بهت ایمان دارم فقط دستمو محکم بگیر

از الان بهت تبریک میگم بهترین داداشه دنیا دوست دارم میدونم که باور داری

بقیه تبریکم باشه واسه بعد مهربون...

(در پناه مولا یا علی)

 

 

 

...?