به نام او که حق است...

من داشتم زندگیم را میکردم با خیال راحت به دور از هر چیزی که فکرش کنی

با خیال راحتی که داشتم چشمانم را بستم تا از صدای سکوت و ارامشی که داشتم لذت ببرم

کلاهی به سرم گذاشتم و ان را تا پایین چشمهایم کشیدم پایین...

اما اولین اشتباه این بود که خودم بر سرم کلاه گذاشتم...

بعد از چند مدت عشقم کلاهی به چه بزرگی بر سرم گذاشت

بعد ان عزیزی که هنوزم دوستش دارم و از خونم است(...) کلاه بر سرم گذاشت

و باز هم بعد از چند مدت بعضی از دوستانم کلاه بر سرم گذاشتند

 دلم گرفت پیش خود گفتم شاید رسم زندگانی این است

اما وقتی فکر کردم دیدم نه           من کلاه دوست داشتم

 انقدر که تولدم کادو کلاهی به رنگ مشکی گرفتم...

تقصیر با من بود خوب میدانم...

فکر کلاه های به سرم گذاشته شده و سنگینی انها بر سرم مرا به بیرون خانه کشاند

قدم زدم سرد بود دستم را در جیبم کردم

 اخ یادم نبود که فروشنده ی پالتویم کلاه بر سرم گذاشته بود که پالتویم جیب دارد اما ان که جیب نداشت

خنده ام گرفت از این همه کلاه گذاری ها بر سرم...

ناگهان بادی بلند شد گفتم هوا خیلی سرد بود

باد با من چه کرد کلاهم را برداشت

بر عکس بقیه که گذاشتند...

همین و دیگر هیچ...

در پناه مولا

یا علی