تبليغاتX
مستی تلخ

با نام او که حق است(یا هو)...

در لا به لای خط های مغزم

نخ میکشم

خاطره هایی که گیر کرده

دارد دیوانه ام میکند

.......................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:19  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

آن استرس جوابش این بود...

آن کسان که دانستند مرا میدانند که امروز روزیست که دیگر وقتش شده...

گیوه هایم را از آن صندوق خاک خورده بیرون کشیدم,عبای مشکی ام را بر تن کردم

تارم را بر دستم گرفتم و به زیر همان درخت همیشگی ام رفتم

درختی که تمام مرهم این چند روز حال خرابم بود

اما اینبار تفاوت ها داشت که حالم خرابتر است

فقط نمیدانم چرا هنوز مرا به جان تو قسم میدهند

واسطه ی نیاز به عزتت خمارم/حوصله ی هیچ کسی رو ندارم

یا علی کی کنی سوی گدایت یک نظر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:16  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

چه میشد در مزرعه ای زندگی میکردم خدایم پدرم بود و کعبه ام مزرعه؟!...

چه میشد وضویم را با عطر تن مادرم میگرفتم و سجاده ام زمین خاکی بود؟!...

چه میشد کارم پرورش علف های هرز میشد و حقوقم مزرعه ی سبز و خنده ی پدرم؟!...

چه میشد تسبیحم کلام های پدرم بود که با هر یک کلامش صلواتی می فرستادم؟!...

چه میشد دو رکعت نماز صبحم را به نیت پدرم قربة الی الله میخواندم؟!...

چه میشد عطرمان نم کاه گل بود و هر روزمان بارانی؟!...

چه میشد؟!

چه میشود این متن را تقدیم پدر کنم؟!

تقدیمت ای بهانه ی زندگی من

تولدت مبارک بابایی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط ندا مقدم  | 

بانام او که حق است(یا هو)...

یادت هست رفتی؟!

آن روز با چه آرزویی قول دادم به در قلبم قفلی بزرگ میزنم اما کلیدش با تو...

روزها گذشت و تو چندبار با آن کلید این در را نتوانستی باز کنی

و آخرش قفلش را هرز کردی؟! چندبار یادت کردم که با این قفل بازی نکن یادت هست؟!

این روزها قلبم هرز میرود و تو را باعث آن میدانم

فقط خواستم یادآوری کنم نمیگذرم بر عکس همه چیز که گذشتم...

نمیدانم این روزها در هوای که بیقرارم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:52  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

تو بتاز و نهراس از دل شکستن...!

و من مثل دوران کودکی غصه دار که در آغوش پدرم گریه میکردم و او مرا دلداری میداد

و حال که بزرگ شده ام باز هم غصه دار بر سر بالش او نشسته و گریه میکنم

و به سمفونی خروپفش گوش جان میسپارم و آرام میشوم

بی آنکه او بتواند حرفی بزند برای دل پردردم

که درد پدر را به جان دل خریدارم.

اوست بهانه ی زندگی اما تو باز هم بتاز چه باک از دل شکستن؟!

تقدیم به هر که فهمید چه میگویم

در پناه مولا

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 2:34  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

خیلی ها میگن تلخ ننویس ولی اسم این بلاگو ببینین پس دیگه چرا میگین...

حالم از آدمایی بهم می خوره که وقتی واسه کار میری مصاحبه ازت میپرسه:

از سلامتی کامل برخوردارین؟؟؟؟!!!!    حیف که نمیخوام دروغ بگم...

ببین اصلا من مریض تو خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟

وای کجای کاریم ما...

در عجبم از این جماعت شاید فردا نبودیم...

ای بابا بگذریم

در پناه مولا

یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 23:13  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

هر آنچه که در سال ۹۱ از تو خواهم...

اینکه از روی عادت نخوانمت...

زانویم جز برای تو خم نشود...

دستم به غیر دراز نشود...

میخواهی به رگ گردنم نزدیک یا که آسمان هفتم  باشی فرقی ندارد تنها همین که مرا هم با خودت ببر که نزدیک هم باشیم...مبادا دستم را ول کنی که گم شوم و چپ روم!

دیگر اینکه دایره لغات پدرم را افزایش و سایه ی او را بر سرم بیشتر افزایش ده مبادا کوتاهی کنی خدای گرام...

دردمان را به اندازه ی نیازمان ده که از پسش بر آییم ورنه ما که...

یک عمری دویدیم که قاب و تصویرمان در ذهن اطرافیان کادر خوبی داشته باشد و چهار طرف دنیا را که می بوسیم و بگوییم خداحافظتان خوب باشیم اما به دو گوش که میرسد تصویرمان شطرنجی میشود وپشتمان...      راستی پشتمان چه میگویند؟   کاش نیک پندارند...

باشد مجالی دیگر وقت بستانم و اما حرف خودمانی آخر؟!...

بیا با من مدارا کن

(عیدتون عسل)

در پناه مولا علی

یا علی مدد   

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:38  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

به من بگو نگوِ‌،

نمی گویم                  اما نگو نفهم،

که من نمی توانم نفهمم....................من می فهمم

 

تقدیم به...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:56  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

نمیدونم از کی بگم از چی بگم؟!

فقط دلم تنگه..........................شاید...

آدمای از یاد رفته؟!...

یا خاطرات بر باد رفته؟!...

نمیدونم شایدم زندگی نیمه پیشرفته؟!...

یا معرفتای مثه کشه در رفته؟!...

نمیدونم...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 3:3  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

کلبه ای داشتیم کوچک

مهمانی سر رسید و ما خوشحال کلبه را چراغانی کردیم

روزها گذشت و گذشت...

و مهمان ما رفت

ما غافل از این بودیم که مهمان برای رفتن آمده بود...

(پیشکش داداشم که امشب رفت زندگی نو شروع کنه)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 2:24  توسط ندا مقدم  | 

 

با نام او که حق است(یا هو)...

گفتند قند پدر کودک به خاطره شیرینی زیاد بالا رفته

 

کودک دلش شور میزند برای پدر!

 

مادرش نگاه تلخش را به زمین و گل قالی میدوزد...

 

کودک شیرین ما چگونه نگاه تلخ مادرش را هضم کند؟معده اش ترش میکند.

 

کودک خودش را نمکی میکند برای نگاه تلخ مادرش تا او لبخندی شیرین به لبش بنشیند.

 

این کودک قصه ی ما عجب زندگی بامزه ای دارد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 2:31  توسط ندا مقدم  | 

 

با نام او که حق است(یا هو)...

دلم تنگ کسیه که هنوز پیشمونه ولی تا ۴یا ۵ روز دیگه میره سر خونه زندگیش

باورم نمیشه که محرم و صفر انقد زود تموم شد که هادی بره...

وای خدا فکرشم اشکمو در میاره.

ما زیاد خاطره داریم و زیاد با هم بیرون میرفتیم میتونم بگم یکی از صمیمی ترین دوستامه

ولی امشب با هم بودیم با هم شام خوردیم و از خیلی چیزا حرف زدیم دلش گرفته داره میره

پس من چی بگم هادی که تو بری دیگه با کی شبا حرف بزنم و دردودل کنم

همیشه دلم میخواست تو عروسیت بهترین لباس رو بپوشم ولی بازم حرف خودت شد

عروسی نمیگیری همه چیزات ساده اس مثل وجودت حتی مثل حلقه دستت...

الان این کنار آروم خوابه بالا سرش نشستم و دارم مینویسم

نمیدونم کی هستی داری میخونی غریبه یا آشنا؟

ولی بدون نوشتن این متن یکی از سخت ترین نوشته هامه

هادی داداشه یکی یدونه ی منه اونا که باید بدونن میدونن من چقد بهش وابسته ام

این روزا روزای سختمه رفتنش نبودش ذهنمو روحمو درگیر کرده

حالم اصلا خوش نیست...

باورم شده که خیلی تنهام خیلی...............از این تنهاییم میترسم

نمیدونم میتونم از پس خیلی چیزا بر بیام یا نه؟!

من فقط ۲۳سالمه خدایا کمکم کن

بهت ایمان دارم فقط دستمو محکم بگیر

از الان بهت تبریک میگم بهترین داداشه دنیا دوست دارم میدونم که باور داری

بقیه تبریکم باشه واسه بعد مهربون...

(در پناه مولا یا علی)

 

 

 

...?

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:47  توسط ندا مقدم  | 

با نام او که حق است(یا هو)...

 

امسال که زود گذشت و اما امسال...

سال تحقیر مضاعف سختی مضاعف

و آخ که..........پیری این جوانیم شدم

باید حرف ها را قاب گرفت همه عکس شده اند

(در پناه مولا یا علی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 23:0  توسط ندا مقدم  | 

به نام او که حق است...

سلامی از جنس عید به همه ی دوستام...

عیدی که ما ها بزرگتر ها بدمون میاد و بچه ها عاشقشن

خوش به حال بچه ها که هنوز تو عالم بچگیشونن و هیچی نمیفهمن

بگذریم............

وقتم پر بود نتونستم متن خوبی اماده کنم واسه تبریک عید

تنها همین

عیدتون مبارک زیر سایه مولا

در پناه مولا یا علی مدد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:2  توسط ندا مقدم  | 

به نام او که حق است...

چند روزی را بی اختیار از هیچ کس و از خودم و شاید از او ننوشتم و یادی هم نه...!

اما...دلم تنگ خیلی چیزهاست چیزهایی که تو ضیحش در مغزه خودم هم گنجایش ندارد چه برسد...

بدجوری تشنه ی شنیدنم     شاید خنده ای از ته دل که دلم را به درد اورد

اما وقتی به خود می امدم نه از او نه از دوست و نه خودم و خلاصه از کسی خبری نبود

هی با خود هر روز ذکری را واجب کردم که بگویم

بر هیچ مپیچ ندا

اما خیلی چیزها همه چیز بود ومن سر هیچ باید نمی پیچیدم

واما اعتراف نامه ای را باید بنویسم برای روزی که نبودم که..............

در این سرای بی کسی,کسی به در نمی زند-به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

کسی را انگونه دوستش داری و عاشقش هستی که حرمت مجنون را میفهمی اما

او فقط به فکر سیبی میباشد که گازش بزند و مرا به دوزخ درونش بفرستد

بعد او در این هیاهو عاشق من و دختری از من است که شبیه من باشد

و باز من کوتاه می ایم میگویم باشد دردش از من اما اسمش را تو بگذار

خیالت تخت همه جا اسم پدرش را میپرسند تو را چه باک...

اما همه ی این ها که تمام شد...

فقط یک چیز که من از زندگی چه میخواهم او را خودم را؟!!!!

نمیدانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:35  توسط ندا مقدم  |